باران نگاه .....
ابرهای تیره
خورشید را
گلها را
باغ .....
حتی تک نگاه معصوم را ...
به اسارت کشیده اند .....
ابرهای تیره
خورشید را
گلها را
باغ .....
حتی تک نگاه معصوم را ...
به اسارت کشیده اند .....
تو برایم آنها را کاشتی
آب دادی ، و از خورشید وجودم ......
قطرات اشکم ، سیل تهمت هایم ....
در این جهنم سبز ..
با خاطراتم ....
تنها راها کردی ....
درختان تنهایی را سایه دارند .....
تو سایه درختانی .......
صبح در غروب خورشید دمید
سرما تا استخوان برگ نشست
اشک باورهایم را شست
تو غریبه همه ی ترانه هایم بودی
چه می گویم ترانه ؟؟؟
قصیده هایم ...
همه را نا نوشته خواندم ....
و ناخوانده سوختم ؟؟؟
تا یک لحظه بی تو بودن را احساس کنم .........
بعض ها :
رنگ را فریاد
رنگ را می خورند
رنگ را می شویند
رنگ را باور می کنند
رنگ را تمیز می کنند
با رنگ آرامش می گیرند
رنگ را بدور می ریزند
رنگ به آنها آبرو می دهد
بارنگ زندگی می کنند
بارنگ می میرند .......
ودوباره بی رنگ متولد می شودند .....
و حکایت سفید نگاهم را ورق می زنم
در کوچه های تنهای
آرام آرام خویش را مرور می کنم
ناگهان دروغی قدمهایم را فریب می دهد
در چهره معصومی ،
در نقاب آشنایی
در تبسم صورتی گلهای صبح
آخ از قدمهایم ،داشتم رفتن را می آموختم
در ماندن خویش مانده ام و در رفتن مرده ؟؟؟
دیگر صبح را باور نیست در عمق اندوهم .
دست ها ، پارو
جسم ذورق
می رود تا شابان نور سرخی درنگاه
تو غروب یک تکبر
من شکسته در خیال
تو حریص یک نمایش
من توقف در شکار
من شکسته در ورقهای زمان
تو نشته برلب جیحون عشق
من همان گاهم که بادی در افقهایم ربود
تو همان باد افقهایم که من را در ربود ........
یک شماره ؟؟ شیار فکر خراب
موجهای بیهوده ، اما ؟؟؟؟
عشق های زیر پاورقی ؟
غصه ها ، خط یک مجنون ؟
می برد وسعت نگاه تیره به خاک ؟؟
اوج گرما حکایت سرماست
جام انگور ، قطره های شراب
در درون جاده های تنم
راز مستی ، خماری را
می برد تا افقهای دور دست نگاه ؟؟؟؟؟؟
پاره پاره خاطرات برگهایم را ؟
زرد و مچال در زیر قدم عابران
باکره تجربه هایم را می نوشتم !
بیچاره ! روزگار با قد خمیده ؟
آخرین ، تحفه خلقت را ؟
از فرش حیات کنار می زد ؟؟؟؟؟