آنطرف تر پشت پرچین خیال 

دست ها ، پارو 

جسم ذورق 

می رود تا شابان نور سرخی درنگاه 

تو غروب یک تکبر 

من شکسته در خیال 

تو حریص یک نمایش 

من توقف در شکار

من شکسته در ورقهای زمان 

تو نشته برلب جیحون  عشق 

من همان گاهم  که بادی در افقهایم ربود 

تو همان باد افقهایم که من را در ربود ........