برگها ، یکی یکی ترانه بارش زرد می خوانند 

صبح در غروب خورشید دمید 

سرما تا استخوان برگ نشست 

اشک باورهایم را شست 

تو غریبه همه ی ترانه هایم بودی 

چه می گویم ترانه ؟؟؟

قصیده هایم ...

همه را نا نوشته خواندم ....

و ناخوانده سوختم ؟؟؟

تا یک لحظه بی تو بودن را احساس کنم .........